محمد بن حسين البيهقي

640

تاريخ بيهقى ( فارسي )

اگر دستِ شومش بماند دراز * به پيش تو كارى دراز 1 آورد هر آن كار 2 كان را بسورى دهى * چو چوپان بدداغ 3 بازآورد و آخر آن آمد كه مخالفان بيامدند و خراسان بگرفتند ، چنان كه بر اثر شرح كرده آيد . و ازين حديث مرا حكايتى سخت نادر و بافايده ياد آمده است واجب داشتم نبشتن آن ، كه در جهان مانندهء اين كه سورى كرد بسيار بوده است ، تا خوانندگان را فايده حاصل شود ، هر چند سخن دراز گردد . الحكاية در اخبار خلفا خوانده‌ام كه چون كار آل برمك 4 بالا گرفت و امير المؤمنين هارون - الرّشيد يحيى بن خالد البرمكى را كه وزير بود پدر خواند و دو پسر او را فضل و جعفر بركشيد و به درجه‌هاى بزرگ رسانيد ، چنان كه معروف است و در كتب مثبت 5 ، مردى علوى 6 خروج كرد و گرگان و طبرستان بگرفت و جملهء كوه گيلان ، و كارش سخت قوى شد . هارون بىقرار و آرام گشت ، كه در كتب خوانده بود كه نخست خلل كه آيد در كار خلافت عباسيان آن است كه به زمين طبرستان ناجمى 7 پيدا آيد از علويان . پس يحيى بن خالد البرمكى را بخواند و خالى كرد 8 و گفت : چنين حالى پيدا آمد ، و اين شغل نه از آن است كه به سالارى راست شود ؛ يا مرا بايد رفت يا ترا يا پسرى از آن تو فضل يا جعفر . يحيى گفت : روا نيست به هيچ حال كه امير المؤمنين بهر ناجمى كه پيدا آيد حركت كند ، و من پيش خداوند به پايم 9 تا تدبير مرد 10 و مال مىكنم ، و بنده‌زادگان فضل و جعفر پيش فرمان عالىاند 11 ، چه فرمايد ؟ گفت : فضل را ببايد رفت و ولايت خراسان و رى و جبال خوارزم 12 و سيستان و ماوراءالنّهر وى را داد 13 تا به رى بنشيند و نايبان 14 فرستد بشهرها و شغل اين ناجم پيش گيرد و كفايت كند به جنگ ، يا به صلح بازآرد . و شغل وى و لشكر وى راست بايد كرد ، چنان كه فردا خلعت بپوشد و پس فردا برود و بنهروان 15 مقام كند تا لشكرها و مدد و آلت به تمامى به دو رسد . يحيى گفت : فرمان بردارم ، و بازگشت و هر چه بايست بساخت ، و پوشيده فضل را گفت : اى پسر ، بزرگ‌كارى است كه خليفه ترا فرمود و درجه‌يى تمام كه ترا ارزانى داشت